طعم گریستن

 

 

از همه دوستان خوبم ممنونم که تو اين مدت منو تنها نذاشتن و هميشه بهم سر ميزدن
دوستان من دارم ميرم سفر
يه سفر طولاني . نميدونم که کي برميگردم
شايد اصلان نتونستم برگردم
اومدم که از همتون خداحافظي کنم
از دوستاني که هميشه بهم محبت داشتن و هميشه من رو راهنمايي ميکردن
دلم براي همتون تنگ ميشه
فقط يه درخواستي از همتون داشتم
که منو دعا کنين . خيلي به دعاتون محتاجم
خداحافظ

 


من عاقبت از اينجا خواهم رفت

پروانه اي كه با شب مي رفت

اين فال را براي دلم ديد

 

ديري است

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهيان و تنهايي خودم

پر كرده ام , ولي

مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري

در شرم صبح پر بگشايم

با يك سبد ترانه و لبخند

خود را به كاروان برسانم

 

اما,

من عاقبت از اينجا خواهم رفت

پروانه اي كه با شب مي رفت,

اين فال را براي دلم ديد.

 

 


کاش مي شد بفهمي که
 وقتي چشماي من باروني مي شه نياز به دليل نداره گاهي کوچکترين جرقه اي حتي
 يک نگاه مي تونه سيلي به راه بياندازه کاش مي دونستي چقدر دلم گرفته گاه از
 زمين زمان دلتنگم گاه دلم ي خواد از همه ببرم برم يه جايي که هيچ کس نباشه
 داد بزنم شايد بگي تو چه مشکلي داري ؟آره حق داري من چه مشکلي دارم
 دلم مي سوزه نه زبانم ياراي گفتگو داره نه توانايي خودداري نمي دونم
 گاه فکر مي کنم صداي من را هيچکس نمي شنود(آهاي کسي هست )

 دلم تنگه براي روزهاي بي غم روزهاي بي
 اضطراب روزهاي بي غصه براي آرامش دلم تنگه براي اينکه خودم باشم
 دلم تنگه براي لحظه لحظه زندگي کردن دلم تنگه براي خنده هاي بي دليل
 و فريادهاي شاد دلم تنگه حتي براي گريستن هاي بي دليل هم دلم تنگه .

 حق داري اگر بگي ديوانه اي هم
 حق داري اگر مي گي قرصاتو بخور هم حق داري چون از غوغاي
 درون من هيچ نمي داني کاش مي شد دلم را بشکافي هرچه توش هست ببيني

تودرفکر آينده اي و
 مشکلات خود اما من با هردو مشکل دارم هم با حال هم با آينده مي ترسم

دستهاي ناتوان از نوازش دستانم ديگر چشمان به آسمان و باراني تر از آسمان

من به عشق نياز دارم و بي اون زندگي براي من مقدور نيست اما
 عــــــــشق کلمه اي که زير خروارها خاک مدفون شده حس غريب بي نامي که در
 آغوش مي گيرد
 مارا حق داري حق داري که به من بخندي حق داري بخندي بر من .............

نزديكي دلا و همراهي و محبتي كه بين ماهاست..
 تو كوچيك شدن غصه‌ها و كم رنگ شدن غم‌هامون چقدر موثره.. تا حالا بهش فكر كرديد..


اينم يكي از خصايص عجيب ما آدماست..

آدم همين‌قدر كه احساس كنه، دلايي همراه و غم‌خوار هستش كه باهاش هم‌درد و شريكند..

حتي اگه اين دلا كوچك‌ترين كاري جز شنيدن غصه‌ها انجام ندن
و فقط بشنون و همراهش و به خاطرش اشك بريزند.. و مضطرب بشن و از اندوه آه بكشن..

انگار بار غمه آدم خود به خود سبك مي‌شه..
اون غصه‌اي كه تو دله آزاد مي‌شه.
.هرچند كه خيلي سخته ولي به هر حال دواييه واسه دل غصه‌دارمون..

همين احساس هم‌دلي براي سبك كردن بار غم چنان به‌جا و كاري عمل مي‌كنه
كه انگار نصف بيشتر مشكلات حل مي‌شه...


درست برخلاف اين حالت
 وقتيه كه براي حل مشكلاتمون كسايي قدم بردارن..
كه به ميل نباشه..و از روي اكراه و وظيفه و اجبار.. و با هزارتا منت و صدقه‌سري...


چقدر اون موقع حال آدما فرق مي‌كنه...

مشكل حل ميشه ولي به تلخي.. همراه با يه حس بد و نيش‌داري كه مثه خوره مي‌افته به جونمون..

جونمونو چنگ مي‌ندازه.. يه رنج غيرقابل بيان كه تازه به رنجامون هم اضافه مي‌شه...

نمي‌دونم شايد چون انسان پرورده محبت و مهر و عاطفست...

خوب معلومه
 همچين پرورده‌اي دست ناتواني‌رو كه از روي مهر و از صميم قلب به سمتش دراز ميشه
‌رو به دستاي توانا ولي دل مرده ترجيح مي‌ده..

به نظره من كه اين‌جوريه ولي نمي‌دونم هركسي يه جوره...

 

 


قلم مي شكني؟..بشكن..با زغال خواهم نوشت..

ورق مي سوزاني؟..بسوزان..روي ديوار خواهم كشيد...

چشم مي ببندي؟..ببند..فرياد خواهم زد..

كر هم اگر شوي پيش چشمانت به ساز اهورا خواهم رقصيد...

اينگونه ابراز بزرگي مكن..من تورا كوچكتراز انچه كه آفريده شدي مي شناسم..

فرياد هم مزن كه صداي من از تو بلندتر است..

من زاده ي حقيقتم و تو حرامي ريا..

من خداي را كرنش مي كنم و تو پايبوس شيطاني..

گمان مكن دستهايم را اگر ببندي ديگر مشقي از من نخواهي خواند..

پاهايم را هم اگر ببندي رد پاهايم بر يخبستگي ها همواره هويدا خواهد بود..

من همان گلي هستم كه روح خدا در رگ رگ وجودم دميده..

تو همان خاكستر نفرين شده كه قرارداد با ابليس داري..

پس مگذار حتي براي ثانيه ايي خيال آرام نشاندن من از ذهن ناتمامت گذر كند..

دستم كوتاه است..كتمان نمي كنم..اما نه آنچنان كوتاه كه به خدا نرسد..

من خداي را دارم..

و هنوز و هرروز بنده ي اويم..

به سربلندي سجده اش مي كنم..نه چنان تو كه پشت پرده نگين انگشتري اهريمن مي بوسي..

الماس باران هم كه باشي همان توده ي مرده ي خاكستري هستي كه بوي تعفن مي دهد..

روي شانه هايت اگر ستاره باران هم شود همان ضحاك ماربدوشي كه از هراس مرگ سرها به دار خواهي بست..

تو مرا كه بنده ي كوچك و ناچيز خدا بيش نيستم چنان هولناك مي بيني كه برايم لشكر مي فرستي و من تو را كه خود شيطاني چنان حقير مي بينم كه ايمان دارم براي ميراندن تو پشه يي خرد هم كافيست..

بنده ي كوچكي هستم ..مي دانم..

ناكرده ي بايد زياد دارم و كرده ي نبايد هم زياد..

اما فراغ خيال دارم از جهنم..

چرا كه تو با تمام كبكبه و دبدبه همه ي جهنم را تنها براي خودت خريده يي..تنها و تنها براي خودت...

هرچند خداي من توبه پذير است اما توبه اينگونه شياطيني كه تو هستي به آستان دربارش هم نخواهد رسيد...

پس تلاش بيهوده هم مكن..

روزي نه چندان دور فرشته ها بر جنازه ي عريان و حقيرت نماز ميت خواهند خواند..

و من كمي آنطرفتر قلمي خواهم داشت و كاغذي تا سالروز مرگت را بر تاريخ بي نهايتم ثبت كنم..

امان بخواه...

فقط از خدا امان بخواه...

 

 

 
خدايا!
بگردان مرا ترسان ، گويا مي بينم و خوشبختم کن به تقواي خود و بد بختم مگردان به نافرمانيت و خير برايم مقدر کن و برکت مقرر فرما نا نخواهم عجله در آنچه تو پس اندازي و نه پس افتادن آنچه تو پيش آري.
خدايا!
مرا خوددار کن و يقين در دل و اخلاص در عملم بده و روشني در چشمم و بينايي در دينم ده .....
خدايا !
از هرچه ترسم  کفايتم کن و از هرچه حذر دارم نگهدار و خودم و دينم را پاسدار  ودر حال سفرم حفظ کن و در خاندان و مالم جانشين باش و در هرچه روزيم کني، برکت ده. در باره خودم خوارم جلوه ده و در نظر مردم محترمم دار و از شر جن و انس سالمم دار و بسبب گناهانم مرا رسوا مکن. نعمتت از من مبر و و بديگري مرا وامگذار.
خدايا!
 تو نزديکتر کسي باشي که بخوانند و اجابت کني و کريمتر کسي که بگذرد و پرعطاتراز هرکه عطا کند و شنواتر کسي که از او بخواهد...
ترا خواندم و اجابت کردي و از تو خواستم عطا کردي و بتو رو کردم ترحمم نمودي و بتو اعتماد کردم و نجاتم دادي و هراسيدم بدرگاهت و کفايتم نمودي
خدايا !
من در توانگري خود نيازمندم و چگونه نباشم نيازمند در نداري خود.
 معبودا!
 من با دانش خود هم نادانم چه رسد که خود نادان هم هستم
 معبودا!
از من است آنچه شايسته پستي من است و از توست آنچه شايان کرم توست
 معبودا!
 اگر زيبايي از من پديد آيد از فضل توست و من از تو بايد منت کشم
 معبودا!
 چگونه واگذاري مرا با آنکه کفيل مني و چگونه زير پا شوم و تو يار مني و آيا چگونه نوميد گردم و تو بمن مهرباني. اکنون من بدرگاهت متوسلم بوسيله نيازم به تو و چگونه ترا وسيله سازم براي آنکه محال است پيرامون تو باشد و چگونه از حالم بر تو شکايت کنم که بر تو پنهان نيست. چگونه شزح دهم به زبانم  و همان هم از تو بمن رسيده.
 خدايا!
 چه لطفي بمن داري با ناداني عميق من و چه مهرباني بمن داري با زشتکاري من
 معبودا!
 چقدر تو بمن نزديکي و من از تو دورم و چقدر بمن مهرباني
معبودا!
 دانستم که مقصود تو از من اينست که خود را از وجود هر چيزي بمن بشناسي تا نادان بتو نمانم در هر چيز
معبودا!
 بي نيازم کن بتدبير خودت  ازتدبر خودم و بخير جوييت از خير جوييم و زير نظرم گير بهر جاي که بيچاره ام
معبودا!
 برارم از خواري خودم و پاکم کن از شک و شرک خودم پيش از رفتن بگورم. بتو ياري جويم پس ياريم ده و بر تو توکل دارم پس وانگذارم و بس از تو خواهشمندم مرا نوميد مکن و به آستان تو پويم دورم مکن و بدرگاه تو ايستم مرا مران
معبودا!
 مقدس است پسند تو از اينکه خودت سبب ساز آن باشي، پس چطور من توانم سبب ساز با شم
اي پروردگارا!
 براستي گناهانم زيانت ندارد و آمرزنت برايم تو را نکاهد، بمن ده آنچه را که نکاهدت و بيامرز برايم انچه را که زيانت ندارد
خدايا!
 محرومم مکن مرا از خير آنچه نزد توست بشر آنچه نزد من است، اگر تو بمن رحم نکني. به رنج و زحمتم مرا محروم مکن، از اجر مصيبت ديده بر مصيبتش

 

 

" استاد مي گويد:

-سرنوشت شخصي انطور كه مينمايد, ساده نيست .هيچ ساده نيست. حتا ممكن است
 منجر به كار خطرناكي شود. وقتي چيزي ميخواهيم, انرژيهاي نيرومندي را به
 جنبش مي آوريم و ديگر نمي توانيم معناي راستين زندگيمان را پنهان كنيم.
 وقتي چيزي  را ميخواهيم, انتخابي ميكنيم و بهايي ميپردازيم.

پيروي ازرويا ها بهايي دارد . شايد لازم باشد عادت هاي قديمي مان را ترك كنيم, شايد برايمان مشكلاتي بيافريند, و شايد نوميدي به همراه داشته باشد . اما, اين بها هر چه هم زياد باشد, هرگز زياد تر از بهايي نخواهد بود كه بايد براي پي نگرفتن سرنوشت شخصي مان بپردازيم . چون روزي به گذشته مينگريم و هر آنچه را كه انجام داده ايم, مي بينيم , و نداي قلبمان را ميشنويم كه ميگويد" " زندگيم را هدر دادم"

باور كنيد اين بد ترين جمله اي است كه ممكن است بشنويد."

وقتي كسي از پيش ما ميره- هر چند خيلي هاي ديگه باشند- اما باز هم احساس تنهايي ميكنيم. احساس مبهمي دست از سرت بر نمي داره . فكر ميكني وقتي رفتي چي ميشه؟ آ يا درست عمل كرده بودي؟ آيا...؟؟؟؟؟

و بدتر از اون اينه كه فكر كني خيلي روزهات رو اوني كه ميخواستي نبودي . خيلي روز ها حتي برخلاف ميل خودت كساني رو رنجوندي . خيلي روزها در برابر خواسته هاي خودت و ديگران شايد خيلي بي جهت مقاومت كرده اي ....

اما واقعيت اينه كه تا اون روز نرسه نميتوني نتيجه گيري كني و غير از اون كه بايد عمل كني.


تصميم


وقتي خستگي تو همه ذرات وجود آدم رسوخ كنه،
 وقتي از شدت دلتنگي و بي حالي رمقي براي گريه نداشته باشي،
 وقتي حس كني همه دنيا داره رو شونه هات سنگيني ميكنه،
 وقتي از نبودن گرماي دست كسي كه دوستش داري بغض گلوتو ميگيره،
 وقتي دنيا با همه بزرگيش واسه تو تنگ به نظر ميرسه،
 وقتي با نگاه كردن به يه شاخه گل سعي در فرار كردن از خاطراتت داري،
 وقتي تك تك نُتهايي كه ميزني همه فقط يه صدا ميدن، وقتي پرواز پرندها، صداي باد، نم نم بارون،
 معناي نگاه و خيلي چيزاي ديگه كه همه جلوه هاي زيبايي هستن برات رنگ و بويي نداشته باشن،
 بفهم كه اِشكال از خودته . بايد با حقيقت كنار اومد – بي تعارف –
ميدوني حقيقت هميشه اون چيزي نيست كه بخواد آرماني باشه و به دور از هر پليدي و سياهي.
حقيقت اينه كه اين روزا اگه همرنگ جماعت،
 جماعتي كه اطراف تو هستن نباشي، ول معطلي – شرمنده –
آره يا بايد مثه عامه مردم فكر كرد،
 مثه اونا پوشيد، خورد، تفريح كرد و يا در حسرت يه گوشه دنج و ساكت، د ِق كرد.
 اينكه ميگم بايد دق كرد راست ميگم چون تقريباً همه جا رو آدمايي گرفتن كه ديدنشون كراهت داره.
 كسايي كه ظاهراً شبيه به خودت هستن ولي به طرز عجيبي با تو تفاوت دارن. تفاوت در بينش و نگرش.
 چيزايي كه به نظرت ارزش هستن زير يه علامت سئوال بزرگ قرار ميگيره
 و حس بدي به سراغت مياد كه راهي براي در رفتن از اون سراغ ندارم


همواره بهترين هاي خود را براي دوستت كنار بگذار
. اگر او روز هاي قنات رزق تان را ديده است
 ، پس بگذاريد روزهاي جوشش چشمه ي توفيق تان را نيز تجربه كند 


دوست آن نيست كه براي كشتن وقت به سراغش برويد . در حضور حضرت دوست ، اوقاتي براي زندگي بجوييد . زيرا دوست ، نيازتان را پاسخ مي دهد . تهي درونتان را پر مي كند 


در ساحت دوستي ، بي امساك ، خنده بپراكنيد و لذت قسمت كنيد . زيرا در شبنم چيز هاي كوچك است كه دل آدمي ، بامدادش را پيدا مي كند و تازه مي شود 


 

آخ که چقدر حرف برای گفتن دارم

اما ديگر مجالی نيست

بايد رفت

خدانگهدار همتون

 

 

 

   + مهدی ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

سکوت


فقط سکوت مي کنم .....

 گناه چشم هاي من و تو اينه كه هرچيزي رو
 مي بينيم باور مي كنيم ، سوال نمي كنيم ، نمي پرسيم ،
 فقط به يه گناه كوچيك و ناقابل دل ازهم مي بريم
 و از خودمون و اون حقيقت كه بايد ميدونستيم فرار مي كنيم،
 امروز اگه اينجا توي اين خونه تنها مي نويسم و از نوشته هاي
 خودم احساس لذت مي كنم ، واسه اينه كه از خودم و درونم مي نويسم و
 منتظر پيام وپيغامي نيستم كه خوب مينويسم يا نه ، فقط مي خوام بنويسم
، تا بلكه از تنهايي لحظه هاي وحشت انگيز زمان فرار كنم،
 تنهايي خيلي بده ولي تنهايي توي لحظه هاي بي كسي بدتره،
 وقتي كه حس مي كني كه الان بايد بنويسي خوب مي نويسي و از
 اين ابهام كوچه هاي خيال انگيز وحشت فرار مي كني و خوبيش اينكه
لااقل از خودت مي نويسي و يه كم كمكي احساس راحتي ميكني ،
بازهم همه به جرمي مرا محكوم مي كنند
كه نبودن است
نبودن احساسي كه نياز هر آدم است
امروز توبيخم مي كنند كه چرا
چرا چي
چرا مي نويسم ، چرا از سكوت مردابي مي نويسم كه روزي چون رود مواج و طوفان بود
از مردابي مي نويسم كه مسدودش كردند و به جرم رفتن محكوم
ازچه بنويسم ، از همه شقايقهايي كه اين ميان آماج كينه هاي جريانند
يا از ياسهايي كه هنوز جوانند و در فصل جواني
محكوم به مرگي در بهار پر رازند
از پرنده هايي بنويسم كه به حرمت تكه هاي نانهاي زمستاني
مرا در بهار چهچه باران مي كنند
يا از پيرمردي بنويسم كه طي اين پنج سال
اكنون ميان تلي از خاك آرميده است
وهنوز پارك جاي خالي او را هديه به مهماني ديگر نكرده است
از چه بنويسم از تنهايي كه سكوت شبش مهتاب را ديوانه كرده است
يا از شكايت نامه عشق كه به درگاه ميخانه كوبيده است
از صداي بوق و ساز مفخران بنويسم
يا از ناله هاي يتيمان گرسنه عصر مولا
شايد دلت مي خواهد از چيزي بنويسم كه وجود ندارد
تخيلي از سيندرلايي كه در هيبت گدايي به عظيم مرتبه عشق رسيد
خوب مي داني كه نمي شود ، چرا كه قصه عشق شاه و گدا
فقط افسانه است
حال بازهم فكر كن از چه بنويسم از حكايت خدايي زميني كه به جرمي
محكوم شد كه روزي برايش اين جرم عشق شد
تو بگو از جنوبي بنويسم كه ساحلش را نديده ام
يا از رويايي بگويم كه هنوز خوابش را به شب بر متكاي خويش نخوانده ام
مشق عشق بنويسم ، نه نه !!! من هنوز سواد خواندن و نوشتن اين مكتب را نيافته ام
از چه بنويسم از
 اقوامي بنويسم كه قوميت خويش را بر سر سفر ه هاي رنگين خانه ام پهن كرده اند
شايد ميخواهي
 از فرهادي بنويسم كه هنوز شيرينش درون بطري شربت هاي بسته بندي شده است
شايد مي خواهي
از دشت عشقي بنويسم كه فقط ميان آن علف هاي هرزه روييده است و شقايق ندارد
نمي دانم تو مي گويي
از هرچه دلم مي خواهد بنويسم ، ولي سكوت بهترين راه علاج اين خلاصه هاست
فقط سكوت
سكوتي كه نوشتن در ميان واژه هاي آن هزار بار تكرار شده باشد فقط سكوت
سكوت و سكوت همان سكوت كه تو را تا انتهاي مزيت زيستن رهنمون است
سكوت كن و هيچ چيز نگو ، حتي اداي انسان هاي گنگ را هم در نياور
آن موقع شايد كسي يا شايد ديگراني به تو گفتند بنده خدا گنگ است
فقط همين

 

 

   + مهدی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳
    پيام هاي ديگران ()